تبليغاتX
زاده ی ستاره ای از اعماق کهکشان...

زاده ی ستاره ای از اعماق کهکشان...
اگه میدونستی که تو از روح خدایی بازم همین جوری زندگی میکردی؟
قالب وبلاگ
لینک های مفید
یه سری مسائل توی ذهنم هس دوست داشتم به شما هم بگم

یعنی بشتر از جلسات کلاس دکتر پورسینا برداشتمه

الان درسمون راجع به ویژگی های شخصیتی زن و مرده و اینقدر استاد این مسائل رو قشنگ توضیح میدن که ادم دلش نمیاد به همه نگه

در ابتدا دکتر میگفت مرد یک موجود خودخواه(نه به معنای منفی اون )و زن یک موجود دگر خواهه

این ویژگی خودخواهی در مرد باعث میشه تا قوه عقل در اون نماد بیشتری داشته باشه چون این عقله که به انسان منافع و ضررها رو نشون میده یعنی مواردی که  به جهت خودخواهی(نه به معنای منفی اون) طرف رو سوق میده

ولی زن به واسطه ویژگی دگر خواهیی که داره به طرف احساسی بودن سوق پیدا میکنه به طرف عشق ورزی و عشق طلبی .

در طول تاریخ انسان به این نتیجه میرسه که عقل باعث برتری است چون هرکس عقلش نمایان تره منفعت بیشتری از زندگی میبره و میتونه دیگران رو تحت سلطه ی خودش در بیاره

و همین تصور باعث حکومت مردان بر زنان در طول تاریخ میشه  در قرن بیستم که یک ازادی نسبی برای زنان فراهم میشه از اینرو که اون ها فکر میکردن زیر سلطه قرار گرفتند و مرد رو یک موجود برتر میدونستند سعی کردند خودشونو شبیه مردان کنند و این مسئله باعث شد تا هرچه بیشتر از اون فطرت عشق ورز و عشق خواه خودشون دور بشن تا جایی که امروزه میبینیم این مسئله ی محبت و احساس داره جای خودشو توی دنیا از دست میده و کم کم داره نایاب میشه

چرا واقعا زن فکر میکنه با انجام کارهای مردانه به کمال میرسه؟

چرا کمتر زنی کمال انسانیت و کمال بهره از فطرت خودش رو در مادر بودن در عشق ورزی نمیدونه البته اگر ازاین فطرت درست استفاده کنه و اون رو حروم نکنه ؟

و چقدر زیباست که زن در عین انکه معرفت و کمال خود را از شناخت درست خدا و دنیا به دست می اورد رو به فطرت خود کند و ببیند در بستره ی این فطرت زیبا چگونه عرش را در مینوردد

استاد میگفت چرا امار مردانی که معتاد به مشروبات الکلی میشن بالاتر از زنان هست؟

چون مردان گاهی انقدر روی انرژی های احساسی که درونشون وجود داره برای اینکه قوه ی عقلشونو بالا ببرن سرپوش میذارن که این ها سرکوب میشه و برای جبران این سرکوب به این مواد رو میارن

در کل کلاس دکتر پورسینا فوق العادس تازه ادم میفهمه این گوهر رحمانیتی که خدا در ووجود زن گذاشته یعنی چه؟اینه ی جمال حق بودن یعنی چه؟مبدا عشق بودن یعنی چه؟زیبایی مادر بودن یعنی چه؟


[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 0:52 ] [ مرضیه سادات ]

در مترو نشسته ام و ایستگاه ها را یکی یکی رد میکنم .مترو همیشه برای من نماد لحظه ی زیبا ی مرگ بوده است.وقتی در ایستگاه نشسته ای و قطار از روبرویت عبور میکند گویی قطار زندگی همرا با مسافرهایش رو به سوی تونلی میزود که نمیدانی کجاست.ادم ها را میبینی ,هرکس در فکری است بعضی نشسته اند و بعضی هم ایستاده و بعضی از نشسته ها بلند میشوند تا ایستاده ها بنشینند گاهی قطار انقدر پر است که کسی توان نفس کشیدن هم ندارد و گاهی هم از فرط خالی بودن کسی را ایستاده نمیبینی.وقتی که از بیرون به داخل قطارها نگاه میکنی دنیای جذاب را میبینی متفاوت ازا یستگاه و وقتی قطار شروع به حرکت میکند در لحظات اخر انقدر تند میشود که ادم هایی جز خطوط به هم ادغام شده چیز دیگری نیستند .


ولی جذاب تر از این وقتی است که خودت داخل قطار باشی گویی از ایستگاه دنیا رو به سوی تونل اخرت میروی و چه با اختیار اینکار را میکنی و چقدر منتظر قطار هستی اصلا امده ای به ایستگاه تا با قطار بروی و قطار می اید و تو اگاهانه سوار میشوی و اخرین راه ارتباط با ایستگاه همان روزنه ی در است که ان هم اگر نجنبی زود بسته میشود حال تو مانده ای و عده ای ادم دیگر که همگی به یک سو میروید و هر کدامتان در یک ایستگاه پیاده میشوید این بستگی به تو دارد که چه قطاری را سوار شوی و با کدام ادم ها باشی ؟با خوبان  میخواهی وارد این تونل تاریک شوی یا با شیاطین؟که دیدن چهره ی ان ها کافی است تا ترس تو از تونل چند برابر شود ...

همیشه با خودم فکر میکنم قرار است با چه ادم هایی همسفر شوم و بعد پاسخ میدهم همان هایی که شبیه من هستند این من هستم که ادم های قطارم را بر میگزینم ...

اگر ازپنجره های قطار به بیرون نگاه کنی میبینی هرکس در این ایستگاه دنیا مشغول کاریست زنی با کودکش نشسته و لبحند بر لب دارد مردی با تلفن همراه و قیافه ای عصبی حرف هایی میزند دختر و پسری نشسته اند و با هم حرف میزنند و زن دیگری جنس های فروشی اش را برای قطار بعد یا ایستگاه بعد یا چه میدانم برای جای دیگر اماده میکند هیچ یک تو را نمیبینند تو را و رفتنت را چون تو یکی از همان خطوط ادغام شده ای هر چقدر سرعت قطار بیشتر میشود ادم ها ناواضح تر میشوند تا جایی که همه چیز و همه جا تاریک میشود جز قطار همانی که سوارش هستی همانی که تو را به جایی میبرد که خودت انتخاب کردی

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:25 ] [ مرضیه سادات ]
SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever watched kids
آيا تا به حال به کودکان نگريسته ايد

On a merry-go-round?
در حاليکه به بازي "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to the rain
و يا به صداي باران گوش فرا داده ايد،

Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمين برخورد مي کند؟

Ever followed a butterfly's erratic flight?
تا بحال بدنبال پروانه اي دويده ايد، آن زمان که نامنظم و بي هدف به چپ و راست پرواز مي کند؟

Or gazed at the sun into the fading night?
يا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته ايد، آن زمان که در مغرب فرو مي رود؟

You better slow down.
کمي آرام تر حرکت کنيد
Don't dance so fast.
اينقدر تند و سريع به رقص درنياييد

Time is short.
زمان کوتاه است

The music won't last
موسيقي بزودي پايان خواهد يافت

Do you run through each day 
On the fly?
آيا روزها را شتابان پشت سر مي گذاريد؟

When you ask How are you?
آنگاه که از کسي مي پرسيد حالت چطور است،

Do you hear the reply?
آيا پاسخ سوال خود را مي شنويد؟

When the day is done
هنگامي که روز به پايان مي رسد

Do you lie in your bed
آيا در رختخواب خود دراز مي کشيد

With the next hundred chores
و اجازه مي دهيد که صدها کار ناتمام بيهوده و روزمره 

Running through your head?
در کله شما رژه روند؟

You'd better slow down
سرعت خود را کم کنيد. کم تر شتاب کنيد.

Don't dance so fast.
اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد.

Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't last
. موسيقي ديري نخواهد پائيد

Ever told your child,
آيا تا بحال به کودک خود گفته ايد،

We'll do it tomorrow?"فردا اين کار را خواهيم کرد"

And in your haste,و آنچنان شتابان بوده ايد

Not see his sorrow?
که نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟


Ever lost touch,
تا بحال آيا بدون تاثري

Let a good friendship die
اجازه داده ايد دوستي اي به پايان رسد،

Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافي نداريد؟
or call and say,'Hi'آيا هرگز به کسي تلفن زده ايد فقط به اين خاطر که به او بگوييد: دوست من، سلام؟

You'd better slow down.
حال کمي سرعت خود را کم کنيد. کمتر شتاب کنيد.

Don't dance so fast.
اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد.

Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't
 last
.موسيقي ديري نخواهد پاييد.

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويد،

You miss half the fun of getting there.
نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي کنيد.

When you worry and hurry through your day,
آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله بسر مي رسانيد،

It is like an unopened gift....
گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيد.
Thrown away.

Life is not a race.
زندگي که يک مسابقه دو نيست!

Do take it slower
کمي آرام گيريد

Hear the music
به موسيقي گوش بسپاريد،

Before the song is over.
 
 پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.
پ ن 1: اول معذرت به این دلیل که باز کپی پیست ه ! صاب وبلاگم که متنفره از این حرکتم :دی
پ ن 2 :
اين شعر را یک دختربسيار جوان که مبتلا به سرطان است در حالي که آخرين روزهاي زندگي اش را سپري مي کند در بيمارستان نيويورک نگاشته است
پ ن 3 : برای سلامتی عزیزان همه دعا می کنیم ...

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:13 ] [ نجمه ]
این روز ها که می گذرند... نمیدانم شادم یا نه... نه! می دانم ...نیستم

این روز ها که می گذرند... بغضی در گلو دارم که بی محابا قصد شکستن دارد و من سر سختانه اجازه نمی دهم...غرورم اجازه نمی دهد

این روز ها که می گذرند... حس گمشده ای را دارم ، به این سو و آن سو می دوم بلکه بتوانم به کسی یا به چیزی چنگ بزنم ولی هر بار به هیچ می رسم

این روز ها که می گذرند... دلتنگم. دلتنگ هر آن که در کنارم هست و نیست. دلتنگ خودم نه این غریبه ای که می دانم من نیست. دلتنگ خنده های سرمستانه. دلتنگ اشک ها که آنها هم دیگر برای فرو ریختن ناز می کنند . دلتنگ دلتنگی هایم

این روز ها که می گذرند...  احساسم،قلبم،وجودم از درد نا معلومی فریاد می زنند و من سرکوبشان می کنم

این روز ها که می گذرند...با حسرت میگذرند. حسرت لحظه های از دست رفته ، حسرت زیبایی هایی که دیگر وجودم را لبریز از شادی نمی کنند ، حسرت این ساعت ها و دقایقی که می گذرند و نامشان زندگی است

این روز ها که می گذرند... به خود وعده ی فردا ها را می دهم . فرداهایی سبز ، روشن ، پرامید و شاید هم خیالی. می دانم که می آیند

این روز ها که می گذرند... فقط می گذرند و من مبهوت این گذشتن می مانم...



[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:4 ] [ نسیم ]

طرح نامه ای به یک مادر شهید

روی عکس سمت راست وبلاگ  کلیک کنید

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 1:0 ] [ مرضیه سادات ]
زن کیست؟ ایا موجودی است که قرن ها مورد ظلم قرار گرفت؟ایا موجودی است که امروزه به دنبال حقی مگردد که قرن ها از او سلب کرده اند ؟چقدر ما خودمان را میشناسیم و چقدر از حقوق خود اگاهیم ؟ایا ارزش زن بر اساس دیه ی نصف و سهم الارث نصف او تعیین میشود ؟ایا فمینسیم توانسته است زن را به مرد بودن برساند که چه عجیب است که این مکتب در اولین قانون خود به برتری مرد بر زن شهادت میدهد؟ ایا زن از دنده ی چپ مرد افریده شده است؟ایا حق زن ایا ارزش زن بر اساس ازادی حیوانی او تعیین میشود ؟

در ابتدا ذکر این نکته اینجا ضروری است که یکی از زیباترین تعاریفی که از زادی بیان شده در کتاب"انسان و خدا" شهید چمران است که طی یک نمودار هیپر بولیک ازدای از مرز حیوانیت تا انسانیت را بیان کرده (توصیه میشود حتما مطالعه کنید.)

ما گاهی اینقدر برای فهمیدن به بیراه میرویم که راه را گم میکنیم و متاسفانه کم یافت میشود راهنمایی که در این زمان راه را به ما نشان دهد .شاید زیباترین تصویری که تا امروز من از زن دیده ام انچیزی باشد که در کتاب "زن در اینه جمال و جلال"ایت الله جوادی املی نشان داده شده است .ایشان علاوه بر اینکه در صدق کلامشان هیچ شکی نیست( انشالله)انقدر زیبا گوهر زن را صورتگری کرده اند که با خواندن سطر سطر این کتاب من انچنان به وجد می ایم که گویی هیجان انگیز ترین فیلم زندگی ام را مشاهده میکنم در این کتاب نقش زن به عنوان یک خلیفه الهی تا نقش اجتماعی و سیاسی او به خوبی تبیین شده کلام را کوتاه میکنم و اندکی از یک مطلب زیبای کتاب را برایتان مینویسم:

محمدبن بابویه قمی در عللاشرایع و به طور مرسل در من لا یحضره الفقیه نقل کرده است:زرارة ابن اعین از حضرت امام صادق (ع)سوال کرد نزد ما مردمی هستند که میگویند خداوند حوا را از بخش نهایی ضلع چپ ادم افرید امام صادق (ع)فرمودند :خدواند از چنین نسبتی هم منزه است و هم برتر از ان است ایا کسی میگوید که خدواند توان ان را نداشت که همسر ادم را ار غیر دنده او خلق کند تا بهانه به دست شناعت کنندگان دهد که بگووید بعضی از اجزا ادم با بعض دیگر نکاح نمود ...سپس فرمود خدواند حوا را بعد از افرینش ادم به طور نو ظهور پدید اورد...ادم (ع)بعد از اگاهی از خلقت وی از پروردگارش پرسید این کیست که قرب و نگاه او مایه انس من است,خدواند فرمود :این حوا است ایا دوست داری که با تو بوده و مایه انس تو شده و با تو سخن گوید و تابع تو باشد؟ادم گفت :اری پروردگار تا زنده ام سپاس تو بر من لازم است خدواند فرمود از من ازدواج با او را بخواه .....سپس ادم عرض کرد من پیشنهاد ازدواج با وی را ارئه میدهم رضای شما در چیست ؟خدواند فرمود رضای  من در انست که معالم دین مرا به او بیاموزی ...یکی مطالبی  که ایت الله جوادی املی در ذیل این حدیث اورده اند را بیان میکنم :بعد از ازدواج ادم به حوا گفت که به طرف من بیا و به من رو کن حوا به او گفت تو به سوی من رو کن خداوند امر کرد که ادم بر خیزد و به طرف حوا برود....

"پ.ن :کتاب انسان و خدا رو دارم اگر کسی میخواد .اما کتاب زن در اینه جمال و جلال امانتی دکتر پورسیناست

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:58 ] [ مرضیه سادات ]
  • باز همراه شما مدرسه ای میسازم....

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای میسازم
    ...
    که در آن همواره اول صبح

    به زبانی ساده

    مهر تدریس کنند

    و بگویند خدا

    خالق زیبایی

    و سراینده ی عشق

    آفریننده ی ماست

    مهربانیست که ما را به نکویی

    دانایی

    زیبایی

    و به خود می خواند

    جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

    دوزخی دارد – به گمانم –

    کوچک و بعید

    در پی سودا نیست

    که ببخشد ما را

    و بفهماندمان

    ترس ما بیرون دایره ی رحمت اوست

    در مجالی که برایم باقی است

    باز همراه شما مدرسه ای می سازم

    که خرد را با عشق

    علم را با احساس

    و ریاضی را با شعر

    دین را با عرفان

    همه را با تشویق تدریس کنند

    روی انگشت کسی

    قلمی نگذارند

    و نخوانند کسی را حیوان

    و نگویند کسی را کودن

    و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند

    و بجز ایمانش

    هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

    مغزها پر نشود چون انبار

    قلب خالی نشود از احساس

    درس هایی بدهند

    که بجای مغز دل ها را تسخیر کنند

    از کتاب تاریخ

    جنگ را بردارند

    در کلاس انشاء

    هر کسی حرف دلش را بزند

    غیر ممکن ها را از خاطره ها محو کنند

    تا کسی بعد از این

    باز همواره نگوید: هرگز!

    و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

    زنگ نقاشی تکرار شود

    رنگ را در پاییز تعلیم دهند

    قطره را در باران

    موج را در ساحل

    زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه

    و عبادت را در خدمت خلق

    کار را در کندو

    و طبیعت را در جنگل سبز

    مشق شب این باشد

    که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:

    عدل

    آزادی

    قانون

    شادی

    امتحانی بشود که بسنجند ما را

    تا بفهمند که چقدر

    عاشق و آگه و آدم شده ایم

    در مجالی که برایم باقیست

    باز همراه شما مدرسه ای می سازم

    که در آن آخر وقت به زبانی ساده

    شعر تدریس کنند

    و بگویند تا فردا صبح

    خالق عشق نگه دار شما

    «مجتبی کاشانی»

    پ ن 1: روز معلم رو به همه معلم های عزیز تبریک میگم [گل]
    پ ن 2:بهترین معلم دوران مدرسه تون معلم کلاس چندم بوده؟! کدوم یکی از استادای دانشگاه براتون بهترین بوده؟! 
    پ ن 3 : روز مامانمم مبااارک :ایکس

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:21 ] [ نجمه ]
تا حالا پیش اومده وقتی میری میوه فروشی (تره بار)به فروشنده یا کارگرش میگی n کیلو از کالا(فور اگزمپل میوه) x میخوام و اون n+alfa کیلو از کالا x برات بذاره!

الف)چه برخوردی میکنی؟! پولشو میدی بره یا میگی من انقد نمیخواستم ، همون قد که من میخواستم بکش!

الف-1)اگه کالای x رو دوست داشته باشی چی؟!
الف-2)اگه پول نقد به اندازه کافی تو جیبت نباشه چی؟(میتونی فرض کنی تو اِی تی اِم ت پول هست یا فروشنده آشناس میگه بعدا بقیشو بیار)

ب) چقد اهمیت میدی به اینکه اونقد که تو گفتی بهت بده ، نه اونقد که خودش دوس داره بفروشه؟!

ج)راندمان را حساب کنید.

پ ن 1 : alfa>= 0.5 (کیلو)

پ ن 2: قالَ رضوانٌ : زکات یه مهندس سخت افزار اینه که بلافاصله بعد از فارغ تحصیلی یه مدل سیم بنویسه!

پ ن 2-1 : رضوان تنوین ٌ می گرفت؟! چون فاعل ه باید تنوین ٌ بگیره ، ولی مؤنث ه! فقط مؤنث جمع با "ات" تنوین ً یا ٍ(یادم نیس) میگرفت؟!

پ ن 2-2: عربی چند زدی؟!

پ ن 3 : 7ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!! 

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:15 ] [ نجمه ]

رفع خطوط پیشانی

رفع گودی و پف زیر چشم

گونه گذاری

رفع خط خنده

برجستگی و جوانسازی لی

رفع چین و چروک گردن

رفع خط اخم

رفع افتادگی پلک و ابرو 

رفع خطوط پنجه کلاغی

رفع چروک های بالای لب

رفع خطوط اطراف دهان

رفع افتادگی غبغب

(اگهی تبلیغاتی تو یه مجله)


داشتم به دوتا دختر که صورت معصوم و زیباشونو پشت ارایش های ناهمگون پنهان کرده  بودند نگاه میکردم

روی صندلی مترو بووند و داشتن برای قرار خودشونو اماده میکردند تلفن که زنگ زد محل قرار شون تعیین شد گویا پشت خطی داشتن وقتی به پشت خطیش جواب داد گفت ای وای من داشتم با ارش حرف میزدم نگو انوش پشت خط بوده...


تو اتوبوس نا خوداگاه و ناخواسته گوشم رفت طرف صحبت دو تا دختر دانشجو

-بابا این معصومی رو مشناسی؟متاهله ها ..ولی یک ادم...هست

-ا راس میگی؟

-اره بابا چند روز پیشا به کاظمی گفتم تا یه جایی منو برسون گفت امشب میخوایم با معصومی اینا بریم باغ عشق و حال گفتم حالا تا یه جایی برسونم بعد سوار ماشین معصوممی که شدم اومدم پیاده شم بهم گفت دوس داری زن اول باشی یا زن دوم؟...


تو بی آر تی دو تا دختر جوون در حالی که صداشون در کل اتوبوس پیچیده بود و دو تا گل رز تو دستشون بود:

-بسه دیگه چقد بش اس ام اس میدی

-بذار این دیگه اخریشه

تو مترو :

-بسه دیگه چقدر بش اس ام اس میدی

-بابا الان تایم اس ام اسشه اگه جواشو ندم ناراحت میشه دیگه بام قهر میکنه

و هزاران موارد وحشتناک تر دیگه که اینجا قابل گفتن نیست

واقعا چی داره به سرمون میاد؟

داریم به کجا پیش میریم ؟

دین و ایمان و همه رو بی خیال

حیف حیف انسانیت حیف ازادی ....

و چقدر زیبا گفت سید شهیدان اهل قلم :

پندار ما این است كه ما مانده ایم و شهدا رفتهاند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند

فقط امید به یک چیز قلب را ارام میکند

او خواهد امد

همراه با سوارانی

سواران صبح...

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:0 ] [ مرضیه سادات ]
میخواهم برای مادرم نامه بنویسم نامه ای پر از گله و شکایت :

سلام مادرم ای عزیزترینم و مهربانترینم

دلم بد جوری گرفته دیگر خسته خسته شدم تا کی این خاندان باید رنج بکشند ؟تا کی بنشینیم و در سوگتان اشک بریزیم ؟ تا کی این نفرت را فرو خوریم ؟تا کی دست روی دست بگذاریم ؟دلمان گرفت از این هوای ابری از این همه دود و غبار ..

چرا برای پسرتان دعا نمیکنید؟چرا برای نجات زمین مستضعفین دعا نمی کنید؟ چرا برای اینکه هر چه زودتر بندگان صالح زمین را به ارث برند دعا نمیکنید؟



تا کی داغ پهلوی شکسته تان قلبمان را بفشارد؟تا کی سوز غریبی بسوزاندمان؟ تا کی فکر سر بریده نفسمان را خفه کند ؟تا کی باید این خاندان زجر بکشیم تا کی با گلوله و بی گلوله روح و جسممان را تکه تکه کنند ؟تا کی گلوله های اشک هایمان را در سجاده هایمان پنهان کنیم؟

مادرم ما منتظریم .خسته شدیم تا کی چشم به راه روزی باشیم که هوا صاف است باد بر صورتمان میخورد و همه جا بوی خدا میدهد همه جا پر است از خنده از شادی از شادی صالحان زمین و من ارام سرم را در اغوشتان گذاشته ام و به دور دست ها خیره شده ام در حالی که بوی بهشت را از شما میشنوم ...

اه یعنی هنوز 313 نفر...

ااخ مادرم عذر میخواهم باز هم خود را فراموش کردم و گناهانم را و تنهایی پسرتان را ...

کاش مژده ای که به یارانشان داده اند زودتر عملی شود ولی نمیدانم چرا موعدش فرا نمیرسد ؟

وای بر من که باز فراموش کردم خودم را و گنا..

مادرم عذر میخواهم ...

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:59 ] [ مرضیه سادات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خدای مهربونم هر وقت که فراموشت میکنم هر وقت دلم واست یه ذره میشه هروقت که تنهای تنها میشم میرم به اسمونت نیگا میکنم به این فکر میکنم که من یه روزی از دل همین ستاره ها زاده شدم ولی واسه خاطر گناهم اومدم این پایین, روی این زمین خاکی اگه بتونم دوباره پیدات کنم منم تو اسمون نوری میشم که تا بی نهایت میدرخشه.....
امکانات وب